نسیم خاكسارشعری برای منصور اسانلو
فردا
پدیدار می شود
به هیئت كوهی
آن كه خُرد خُرد اندامش
از ساروجهای خرَد
به هم گره خورده.
بافیدهی دستان كار
- در كوره های رنج و شعور و حس-
در هر گام
عطر بافههای گندم میپراكند
و طنین قدمهایش
به كوبش پتكی میماند
بر سندان
تا بر جمهوری ناپایداران آسمان
- قحبهگان مرتبتهای كاذب-
كه ردا و عمامه
از پیر كفتار وهم و دروغ
صله گرفته اند
و نامشان
چون دشنامی زشت
رخسار خاك را دژم كرده
نقطهی پایان نهد.
كلمه رها میشود:
- سنگ چینی نهادن بر گرد اجاقی
آری شعله ور كردن زندگی چنین بود
هنگام كه دامن پر چین ارغوانی عشق
در پرده غلیظ مه نیلگونه مینمود
عرق كار بر جبین
و سر نیزههای ستم گرداگرد
بوسهای كاشتن بر گونهای
آری معنای دوست داشتن چنین است.
كلام به نرمای لبخندی
از میدانهای حس میگذرد
تا تو
نوزاد نام نیافتهی فردای خاك را
با زبانی نو بسراید.
فردا در زلالی چشمانت
آبی
آبی رنگ میشود
و بوتههای شقایق
بر شانههایت تكیه میكنند.
تا نوازش باد را
در رقصی آتشین بنمایند.
اهریمنان
ـ پریش ـ
سپر سایهی پیشانی میكنند.
هراسیده
از خدنگ های روشنائی
و دخمههائی در ظلمت
میجویند
تا در معابد خفاشان
مًقر آیند
كه از چنگال خونین شان
چه سینههائی از كبوتران دریده شده.
دیواری فرو می ریزد،
دشتی دامن می گسترد.
كودكی دهان به آواز میگشاید،
بانگی بر افلاك
چون رنگین كمانی
كمانه میكشد.
و آفتاب
راه آدمیان پویای آینده را
روشن میكند.
۱۳۶۳ و فروردینماه ۱۳۸۵
اوترخت
